فقه و قانون نگارى فقه
فقه و قانون نگارى فقه به عنوان نظام حقوقى اسلام از زمره نظامهاى
حقوق نوشته است كهقانون در آن نقش مهمى را ايفا مىكند. درنتيجه مباحث مربوط به
قانون همچونقانونگذارى، قانونگذار، قانونگرايى و... اهميتى ويژه براى فقه دارند. در
قانوننگارى فقهى يا انعكاس فقه در قوانين موضوع، مشكلاتى وجوددارد كه در اين
نوشته به پارهاى از آنها اشاره و حتىالامكان پيشنهاداتى را ارائهمىدهد. سيستمها
و نظامهاى حقوقى موجود در جهان، در يكتقسيمبندى كلى بر دو نوعند: نظام
حقوق مدون و نظامحقوق غيرمدون. قانون و اهميت آن از يك سو و تفسيرقانون و شيوه و
اهميت تفسير آن از سوى ديگر، در اين دوسيستم يكسان نيست و از اين جهتبين دو نظام
مزبورتفاوتهاى عمدهاى وجود دارد. ابتدا به تفاوتهاى نظام حقوق مدونو غيرمدون پرداخته و سپس به
اينسؤال پاسخ مىدهيم كه نظام حقوقاسلام از زمره كداميك از دو سيستممذكور است. گفتار
اول: تفاوت نظامحقوق مدون و نظام حقوق غيرمدون و قانون مكتوب (2) نيزشناخته شده
است. حقوق غيرمدون هم با نامهايى چونحقوق نانوشته (3) ،قانون غيرمكتوب (4) ،حقوق
آرايى، (5) كامن لا (6) و گاه عرفى (7) معرفى شده است. قبل از اينكهتفاوت اين دو نظام حقوقى شرح داده شود،
تذكر يك مطلبضرورى است. از آنجا كه حقوق انگلستان در شاخه حقوقغيرمدون قرار
مىگيرد، انگلستان را نماينده حقوق غيرمدونقرار مىدهيم و اگر در خلال نوشتههاى
بعدى ويژگيهاىنظام حقوقى انگلستان را برشمرده و درباره آن بحث كرديم،در حقيقت
ويژگيهاى حقوق غيرمدون را بيان كردهايم. عدهاى در بيان تفاوت اين دو نظام، اين نكته را بيان كردهو بدان
اكتفا نمودهاند كه كشورهاى داراى حقوق مدون دررشتههاى حقوق داراى مواد قانونى از
قبيل قانون مدنى،قانون تجارت، قانون جزا و... هستند و كشورهاى داراىحقوق غيرمدون،
فاقد مواد قانونى هستند.(8) اين سخن صحيح نيست و ظاهرا از آنجا ناشى شدهاست كه «مدون و غيرمدون»
يا «نوشته و
نانوشته» را بهمعناى لغوى آن گرفتهاند و توجه ننمودهاند كه اين دو
واژه،دواصطلاح حقوقى و داراى معناى خاصند كه در ادامهروشن خواهد شد. اگر در كشورى
چون انگلستان براىپارهاى بخشها قانون وجود ندارد، در مقابل قوانين بسيارىدر اين
كشور نوشته شده و به تصويب پارلمان رسيده است،يعنى «اهميت قانون در پارهاى از
بخشهاى حقوق بسيار است و گاهتنها منبع حقوق محسوب مىگردد از جمله در موضوع
شركتها يادر نظام اداره اموال زوجين» (9) معذالك با وجود تمام اينقوانين اين
حقيقتباقى مانده است كه انگلستان كشورى باحقوق غيرمدون است. پس تفاوت بين حقوق
مدون وغيرمدون چيست؟ اگر در هر دو سيستم قانون وجود داردچرا يكى را مدون و ديگرى
را غيرمدون مىنامند؟ 1
- 1 طرز تلقى از قانون تفاوت اصلى بين اين دو سيستم در طرز تلقى از
قانوناست. توضيح اين كه در حقوق مدون، مهمترين منبعحقوق، قانون است و لذا حرف
اول و آخر را قانون مىزند.در حالى كه در حقوق غيرمدون مهمترين منبع، قواعدىاست
كه قضات در دادگاهها مرسوم نمودهاند و به تعبيرىمهمترين منبع، رويه قضايى است.
در اين سيستم،تصميمات قضايى است كه حقوق را ايجاد مىنمايد وبراساس «قاعده
سابقه»، تصميم يك دادگاه دادگاههاىپايينتر و خود آن دادگاه را مكلف مىنمايد كه
موارد مشابهدر آينده، راى صادره توسط آن دادگاه را پذيرفته و بر اساسآن راى دهند.
به عبارت ديگر دادگاهها بايد مطابق حكمى كهدر دعواى مشابه از دادگاه عالىتر و يا
از خود آن دادگاه صادرشده است، راى دهند. اين امر به تفحص در سابقه منجرمىگردد كه
قضات تالى را حتى اگر راى صادره را وارد نيزندانند بدان ملتزم مىسازد. (10) البته
اينكه مىگوييم در نظام حقوق مدون، قانونمهمترين منبع استبه معناى نفى رويه
قضايى نيست و نيزاينكه مىگوييم در نظام حقوق غيرمدون رويه قضايىمهمترين منبع
استبه معناى نفى قانون نيستبلكه دركشورهاى حقوق نوشته، قانون مهمترين منبع حقوق
استو رويه قضايى چهره تفسيرى و معاون قانون را دارد و هيچگاه به طور رسمى آن را
نسخ نمىكند. (11) برعكس درحقوق انگليس كه كامن لا به عنوان مبناى عمومى
حقوقاعتبار دارد. رويه قضايى زمينه اصلى حقوق را فراهممىآورد و قانون چهره
استثنايى وضع قاعده در چنين نظمىاست. در نتيجه نه در نظام قانونگذارى حقوق مدون،
رويهقضايى منبعى برابر قانون است و نه در نظام كامن لا، اهميتقانون به اندازه
رويه قضايى است. (12)
در نظام حقوق مدون به اندازهاى به قانون اهميتمىدهند كه بعضى افراد
فرض كمال قانون را مطرح مىكنندكه بر اساس آن هيچ چيز از ديد تيزبين قانونگذار
مخفىنمانده است و حكم تمام مسائل را در مواد قانون مىتوانيافت. (13) من
حقيقتا باور نمىكنم كه كسى در مسائل حقوقىموفق به تصور موردى شود كه قاضى براى
حل دعواىمربوط به آن نتواند به عبارات مضبوط در قانون يا اصلى كهدر يكى از مواد
گنجانده شده استناد نمايد. (14) گرچه امروز معلوم شده است كه فرض كمال قانون،فرضى غيرواقعى و تخيلى
است (15) اما باز
در نظام حقوقمدون، اولين و مهمترين منبع پاسخ به تمام مسائل، قانوناست و در
صورتى كه دست دادرس از قانون به علتسكوت، اجمال يا ابهام و... كوتاه شود، رويه
قضايى و ديگرمنابع به كمك وى مىآيند. نقش قانون در اين نظام از اين تشبيه پيداست: حقوق دراين رشته همانند
سيمى است كه قانون همچون جريان برقاز آن عبور مىكند و به محض اين كه جريان برق
از آن سيمقطع شد، چراغ هم خاموش مىشود يعنى اگر قانون را ازحقوق نوشته جدا كنيد
از حقوق اثرى باقى نخواهدماند. (16) در حالى كه به قول ژلدار (17) نويسنده انگليسى: «اگرتمام قوانين نوشته
انگلستان را حذف كنيد باز هم شما يك سيستمحقوقى در مقابل خود خواهيد داشت. ولى
چنانچه مجموعهحقوق غيرمدون انگليس را كه اساس حقوق اين كشو را تشكيلمىدهد و
همان كامنلا استحذف كنيد، ديگر در برابر يك سيستمحقوقى قرار نخواهيد گرفت.» (18) بنابراين
بر عكس حقوق نوشته كه قانون، منبع اصلىايجاد حقوق است، در سيستم حقوق غيرمدون،
قانون براىتكميل و تصحيح رويه قضايى به كار مىرود و به قول ژلدار«چيزى جز ملحقات
و غلطنامههاى كتابى كامنلا نيستند.» (19) 2-1 طرز تفسير قانون تفاوت دوم بين حقوق مدون
با غيرمدون، در طرزتفسير قانون است كه در حقيقت نتيجه تفاوت اول يعنىطرز تلقى
قانون است. تفسير قانون در سيستم نخست، بهيكى از طرق ادبى، منطقى يا تاريخى صورت
مىگيرد. دراين نظام اهميت قانون باعثشده كه نوعا ماده قانونىوجود داشته باشد
مبنى بر اين كه در صورت سكوت قانونيا اجمال و ابهام آن بايد با توسل به روح قانون
حكم قضيهرا روشن ساخت. اما در سيستم حقوق غيرمدون تفسيرقانون به صورت بسيار
محدودى صورت مىگيرد و تنهامعناى تحتاللفظى قانون است كه بايد ملحوظ گردد وقضات
از توسل به روح قانون ممنوع گشتهاند و به قول رنهردير: «اصول تفسير قانون نوشته
در انگلستان با اصول مورد قبولدر اروپا بكلى متفاوت است. اصول مزبور به نحوى
آشكار مبين اينتفكر است كه قانون نوشته براى حقوقدانان انگلوساكسون نخستينمنبع
حقوق نبوده و در واقع منبعى تكميلى بيش نيست.» (20) براى اينكه روشن شود چگونه تفسير قانون در
حقوقغيرمدون محدود و به صورت تحتاللفظى است، نمونهاىاز چند نمونهاى كه
پروفسور رنه داويد در كتابش آورده استرا در اينجا نقل مىكنيم: «قانون به
مقامات صالحه در انگلستان اجازه داده در منطقهاىكه تيمارستان نباشد، مجانين را
به جاى تيمارستان به بيمارستانبفرستند. موردى پيش آمد كه در محلى دارالمجانين
وجود داشتولى به علت كثرت بيماران از قبول بيمار جديد خوددارى مىكرد.دادگاه
اظهار نظر كرد كه قانون، مربوط به موردى است كهدارالمجانين نباشد لذا وقتى
دارالمجانين هست، اگرچه جا نداشتهباشد، مشمول قانون مذكور نخواهد شد.» (21) برخى از
آنجا كه حقوق غيرمدون را به معناى لغوى آنمعنا كردهاند - كه گفتيم اين حرف صحيح
نيست - در اينقسمت دچار اشتباه شده و نوشتهاند: «در پايان اين بحث تذكر اين نكته ضرورى است
كه گرچه دركامنلا قانون به عنوان يك منبع اصلى شناخته نمىشود اما ازحدود صد سال
پيش با توجه به رشد و توسعه كشورهاى پيرو ايننظام، قانون اهميتى ويژه يافته و
چيزى بيش از تصحيح كامنلااست. در بخشهايى از حقوق اين جوامع، قانون تنها منبع
حقوقىمحسوب مىشود. مثلا در انگلستان در موضوع شركتها يا درنظامهاى اداره اموال
زوجين، قانون، حرف اول و آخر را مىزند.امروزه سهم قانون در برابر ساير منابع حقوق
افزايش يافته است ودر نتيجه حقوق انگليس را بايد نظام مخلوط «قانونى -
رويهاى»شمرد. اين تحول باعث نزديكى دو نظام حقوق نوشته و كامنلا بههم شده
است.» (22) بجاست در
اينجا تعريفى از قانون داشته باشيم. مىتوانگفت هر دستورالعملى كه سه ويژگى كليت،
دوام و الزامآوربودن را دارا باشد، قانون ناميده مىشود. قانون از يك طرفكلى
استيعنى موضوع و مخاطب آن، شخص يا اشخاصخاصى نيستند، از سوى ديگر دائمى استيعنى
طبع قانوناستمرار و دوام آن است و از سوى ديگر الزامآور استيعنىضمانت اجرا
دارد و بر نقض يا تخلف از آن، مجازات وديگر ضمانت اجراها مترتب مىشود. گفتار
دوم: جايگاه حقوق اسلام در نظامهاى حقوقى 1- ديدگاههاى موجود درباره اين كه آيا نظام
حقوق اسلام جزو گروه حقوقمدون استيا جزو گروه حقوق غيرمدون و اينكه حقوقاسلام
به كداميك نزديكتر است، دو نظر وجود دارد. 1-1. نزديكى حقوق اسلام به حقوق غيرمدون:
عدهاىمعتقدند حقوق اسلام به حقوق غيرمدون نزديكتر است تابه حقوق مدون. اينان
بدون اين كه استدلالى در كلامشانباشد، مىگويند: حقوق اسلام حقوق كليات نيست،
حقوق موارداست، نزديك به حقوق انگليس البته با يك تفاوت بنيادى. سيستمموردى، بر
مبناى سابقه است. در حقوق نوشته كليات وجود دارد.در حقوق موردى كليات وجود ندارد.
پس حقوق اسلام دورگهاست.» (23) 2-1. نزديكى حقوق اسلام به حقوق مدون و يازيرگروه بودن آن بنابر نظر دوم،
حقوق اسلام به حقوقمدون نزديكتر و يا اصولا جزو گروه حقوق مدون قرارمىگيرد. (24)
در مقام داورى بين اين دو نظر، نظر دوم بنا برادله زير پذيرفته است. 2- دلايل
پذيرش ديدگاه دوم 1-2.
به صورت قانون بودن منابع اصلى: منابع حقوقاسلام را از جهتى مىتوان
به دو بخش كلى تقسيم كرد. منبعاصلى و ريشهاى و منابع فرعى و تبعى. فرق منابع
اصلى ومنابع فرعى در اين است كه منابع فرعى مستقل نبوده،بازگشت آنها به منابع اصلى
است. بدين معنا كه منابع فرعىنظير اجماع وقتى اعتبار دارند كه كاشف از منبع
اصلىباشند. منابع اصلى در فقه اماميه عبارت است از كتاب وسنت و عقل و منابع فرعى
عبارت است از شهرت، سيرهمتشرعه و بناء عقلا. از بين منابع اصلى، قرآن و قسمتاعظم
سنت كه همان روايات باشند، نقش اساسىترى را دراستنباط حقوق اسلامى ايفا مىكنند.
قرآن و روايات از زمرهقوانين نوشته محسوب مىگردند زيرا اكثر قواعد حقوقاسلام به
صورت كلى در قرآن و روايات آمده است و بحثسابقه قضايى اصلا در اين دو منبع مطرح
نيست. 2-2. اهميت
تفسير و وجود مكاتب مختلف تفسيرى:وجود مكاتب تفسيرى متعدد در حقوق اسلام و انواع
واقسام روشهاى تفسيرى در اين نظام، خود بهترين دليل برارزش تفسير در اين نظام و
بهترين دليل بر اين است كه نظامحقوق اسلام جزو گروه حقوق مدون است. (25) 3-2. نقش
بسيار ضعيف رويه قضايى: گرچه پارهاى ازتصميمات قضايى پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع)
مبناىصدور فتوا در موارد مشابه براى قضات بوده است ولى ايندليل آن نيست كه حقوق
اسلام شبيه كامنلا است زيراتصميمات قضايى به صورت روش مستمر در نيامده است.به
تعبير ديگر استناد فقها به تصميمات قضايى پيامبر(ص)و ائمه اطهار(ع)، نه به معناى
قاعده سابقه است كه در حقوقغيرمدون وجود دارد، بلكه براى استنتاج قاعده و
قانوناست و لذا بحث رويه قضايى بدان معنا كه در حقوقغيرمدون مطرح است، در اسلام
جايگاهى ندارد. نتيجه
آنكه حقوق اسلام از زمره حقوق مدون محسوبمىشود و همانطور كه ملاحظه شد در حقوق
مدون، قانونو تفسير نقش بسيار مهم و اساسى دارند. قانون منبع مستقيمو اصلى ايجاد
حقوق است. همچنين تفسير قانون داراىارزش بسيار زيادى است. بدين ترتيب در نظام
حقوق اسلام،قانون و تفسير آن ارزش زيادى پيدا مىكند و لذا اهميتقانونگذارى و
قانوننگارى روشن مىشود.
گفتار سوم: مشكلات موجود در قانوننگارى فقهى ياانعكاس فقه (به خصوص
فقه جزايى) در قوانينموضوعهتاكنون مشخص شد كه نظام حقوق اسلام از زمره نظامحقوق
نوشته است و قانون در آن هميتبسزايى دارد. اينكنوبتبدان رسيده است كه بدانيم
اگر بخواهيم لباس قانون رابر فقه بپوشانيم و فقه را به عنوان قانون عرضه كنيم، چهمشكلاتى
پيدا مىشود و راه حل آنها چيست؟ 1- متون فقهى; فقه فردى و فقه حكومتى طرح مسئله: (26) فقه را در يك
تقسيمبندى كلى مىتوانبه فقه فردى و فقه حكومتى تقسيم كرد. موضوع فقه فردى،«فرد،
جداى از جامعهاى كه در آن زندگى مىكند» است. فقيهدر اين فقه، افراد را بدون
هويت جمعىشان در نظر گرفته،وظايفشان را مشخص مىكند و سعى مىنمايد مشكلاتى راكه
در مسير اجراى احكام برايشان رخ مىدهد، مرتفع نمايد.در مقابل، موضوع فقه حكومتى،
«فرد به عنوان جزئى ازجامعه» مورد توجه قرار مىگيرد; يعنى افراد بجز
هويتفرديشان، تشكيل دهنده يك هويت جمعى، به نام جامعهنيز هستند كه اين هويت جمعى
موضوع احكامى است كهدر فقه حكومتى از آنها بحث مىشود. بايد دانست فقه حكومتى با مصطلحاتى چون فقهسياسى، فقهالخلافه و
فقهالحكومة تفاوت دارد. تفاوت فقهحكومتى با اين سه كه قريبالمعنا هستند در آن
است كه اينسه خود جزئى از فقه هستند، اما فقه حكومتى يك نوعنگرش بر كل ابواب
فقهى است. به ديگر، عبارت فقهحكومتى وصف محيط بر فقه است اما فقه سياسى و
الفاظديگر جزئى از فقه هستند. فقهالحكومة به مباحث دولت وحكومت مىپردازد و موضوع
آن رابط اشخاص با حكومت،حكومتها با همديگر و حكومتها با افراد است. اما فقهحكومتى
همه مسائل را درمىنوردد و همه مباحث فقه دراين فقه قابل مطالعه و بررسىاند. حتى
موضوعاتى از قبيلطهارت و نجاست و عبادات و معاملات هم مىتوانند درفقه حكومتى
مورد مطالعه قرار گيرند.
اينك نمونه هايى از فقه حكومتى و فقه فردى را براىروشن شدن موضوع،
مطرح مىكنيم. 1.
بىترديد، رباى قرضى كه رايجترين نوع ربا در جوامعانسانى است، از
محرمات شرعى محسوب مىشود. حال آندسته از فقها كه راههايى را براى تجويز حيله در
ربا طرحكردهاند، اين مسئله را از ديد فردگرايانه مورد بررسى قراردادهاند. در
مقابل، آنان كه هرگونه حيلهاى را در ربا حرامدانسته و آن را بلاى اقتصادى براى
جوامع انسانى مىدانند،با ديد فقه حكومتى به مسئله نگريستهاند. 2. عدهاى
از فقها روابط كارگر و كارفرما را بر اساسقوانين مدنى يعنى كتابالاجاره حل و فصل
مىكنند و درنتيجه براى كارفرما اختيارات گستردهاى در اخراج كارگر،ندادن بيمه
و... قائلند. اين نيز برخاسته از نگرش فقه فردىبه روابط كارگر و كارفرما است. در
مقابل، آنان كه قانون كار راپذيرفته و به دولت اجازه مداخله يكطرفه و بدون
رضايتكارفرما را در روابطش با كارگر مىدهند، با فقه حكومتى بهمسئله
نگريستهاند. همچنين مىتوان به نمونههايى ديگر بهاجمال اشاره كرد كه تحت تاثير
اين دو ديدگاه پاسخهاىمتفاوتى گرفتهاند از جمله مواد مخدر، كنترل جمعيت،تعليم و
تربيت، حفظ محيط زيست، كندن درختان و از بينبردن جنگلها، كشف دفينهها در ملك
شخصى و غيره كه درنگاه فردگرايانه محكوم به جواز است ولى در نگاه ديگرممكن
استحرام يا واجب باشد. (27) آنچه مىخواهيم بگوييم اين است كه در انعكاس متونفقهى در قانون و
لباس قانون را بر قامت آنها پوشاندن، دقتبسيار لازم است زيرا به نظر مىرسد
بسيارى از متون فقهىبا نگاه فردگرايانه و از ديد فقه فردى نوشته شده است و
درصورتى كه اگر از زاويه فقه حكومتى به آنها نگريسته شودمجالى براى طرح آنها پيدا
نخواهد شد. به عنوان نمونه بهموارد زير كه برگرفته از متون فقهى است، توجه نماييد. ماده 226
ق.م.ا مىگويد: «قتل نفس
در صورتى موجب قصاص است كه مقتولشرعا مستحق كشتن نباشد و اگر مستحق قتل باشد،
قاتلبايد استحقاق قتل او را طبق موازين در دادگاه ثابت كند.» نيز تبصره 2 ماده 295 مقرر مىدارد: «در صورتى
كه شخصى كسى را به اعتقاد قصاص يا بهاعتقاد مهدورالدم بودن بكشد و اين امر بر دادگاه
ثابتشود و بعدا معلوم گردد كه مجنى عليه مورد قصاص و يامهدورالدم نبوده است، قتل
به منزله خطاى شبيه عمداست و اگر ادعاى خود را در مورد مهدورالدم بودن مقتولبه
اثبات رساند قصاص و ديه از او ساقط است»اگر از اين دو ماده اين مطلب استفاده شود
كه اشخاصمجازند مهدورالدم را بكشند ولو هنوز جرمى كه به موجبآن، شخص، مهدورالدم
شناخته مىشود در دادگاه ثابتنشده است، معلوم مىشود اين دو مورد با ديد فقه
فردىنوشته شده است.
نمونه ديگر ماده 97 ق.م.ا است كه مىگويد: «حد را نمىشود در سرزمين دشمنان اسلام جارى
كرد.» در مورد
اين ماده، سؤالات فراوانى مطرح است.اجراكننده حد كيست؟ اگر حكومت اسلامى باشد،
دشمناناسلام و اصولا ديگر كشورها اجازه مداخله را در حقوقعموميشان كه حقوق جزا
از جمله آنهاست، نمىدهند. اگراجرا كننده فرد باشد همان مشكل بالا مطرح استيعنى
بايك ديد فردى به اشخاص اجازه دادهايم كه خود قضاوتكنند و حد را اجرا نمايند يا
اگر همه قضاوت توسطحكومت صالح صورت گرفته، اجراى حد را بر عهدهاشخاص گذاردهايم. نمونه
ديگر ماده 184 ق.م.ا است:
«هر فرد يا گروهى كه براى مبارزه با محاربان و از بين بردنفساد در
زمين دستبه اسلحه برند، محارب نيستند. » در مورد اين ماده چنانچه مبارزه با محاربان به عنواندفاع مشروع باشد،
هيچ مشكلى نيست ولى آيا ابتدائا يكعده بدون آن كه مورد تجاوز محاربان قرار گرفته
باشندمىتوانند با محاربان به مبارزه برخيزند، بدون آن كه از طرفحكومت اجازه
مخصوص داشته باشند و بدون اين كه قضيهرا با دولت و حكومت در ميان گذاشته و از
آنان سركوبىمحاربان را بخواهند؟ اگر پاسخ مثبتباشد معلوم مىشودكه اين ماده با
ديد فقه فردى نوشته شده است. مخصوصا اگرافساد فىالارض را با محاربه يك جرم
ندانسته و هر جرمىرا مصداق افساد فىالارض بدانيم و آنگاه به اشخاص اجازهدهيم كه
با مفسدان به مبارزه برخيزند، اين مسئله بهتر جلوهمىكند. در هر صورت در انعكاس
فقه در قانون بايد دقت كردكه آيا با ديد فقه فردى نوشته شده يا با ديد فقه حكومتى
ودر صورت اول از انعكاس آن در قانون خوددارى ورزيد. 2. تعدد مرجعيت و قوانين موضوعه 1-2 طرح
مسئله: اگر كسى مقلد مرجعى باشد كه فتواىاو با قانون موضوعه مخالف است، چه بايد
كرد؟ چهمشكلاتى در اين زمينه پيدا شده و راه حل آنها چيست؟ ابتدابهتر است
مثالهايى در اين باره مطرح كنيم: در بحث قصاص نفس بعضى مراجع از جمله مرحومآيتالله العظمى خويى
قايلند: اگر
بالغى نابالغى را بكشد، قصاص نمىشود (28) و دليلشان هم قاعده «لاقود لمن لا
يقادمنه» است كه بر اساس آن هر كس در صورت ارتكابجنايت، قصاص نمىشود (مثل صغير
و مجنون)، اگر موردجنايت قرار گيرد به نفعش حكم به قصاص داده نمىشود.اين فتوا با
ماده 223 ق.م.ا مخالف است كه مقرر مىدارد:«هرگاه بالغى نابالغى را بكشد، قصاص
مىشود.» مورد
ديگر ماده 211 ق.م.ا است كه مقرر مىدارد: «اكراه در قتل و يا دستور به قتل ديگرى مجوز
قتل نيست.بنابراين اگر كسى را وادار به قتل ديگرى كنند يا دستور بهقتل رساندن
ديگرى را بدهند، مرتكب، قصاص مىشود واكراه كننده و آمر، به حبس ابد محكوم
مىگردند.» مرحوم
آيتالله خويى در نظرى مخالف اين مادهمىگويند: اكراه در قتل مجوز قتل است و قاتل مكره به پرداخت ديهمحكوم مىشود.
(29) در
اينگونه موارد كه فتواى مرجعى با نظر قانون مخالفاست مواجه با مشكلات و سؤالاتى
مىشويم، هم در ناحيهقاضى غيرمجتهد و هم در ناحيه مجرم و هم در ناحيه مجنىعليه. در مورد
قاضى غيرمجتهدى كه از چنين مرجعى تقليدمىكند، سؤالى كه مطرح مىشود اين است كه
آيا وضعيتاو مانند قاضى مجتهدى است كه فتوا و نظرش مخالفقانون موضوعه است؟ آيا
همانگونه كه قاضى مجتهدمىتواند يا بايد از حكم دادن بر طبق قانونى كه برخلاف
نظراجتهادى اوستخوددارى كند، آيا قاضى مقلد هم همينوضعيت را دارد؟ اگر او بر طبق
قانون حكم دهد، آيا حكم بهغير ما انزل الله داده است؟ در ناحيه مجرم سؤال اين است
كه اگر كسى مقلد چنينمرجعى باشد و با علم به اين كه نظر فقهى مرجعش مخالفقانون
است، يا بدون علم به آن، مرتكب قتل صغير، لواط درحالت غيراحصان و... شود آيا مواد
قانون در مورد او اعمالمىشود يا نظر فقهى مقلد وى؟ آيا قاعده تدراالحدودبالشبهات
شامل حال وى مىشود؟ آيا اصل تفسير مضيققوانين كيفرى در اينجا اعمال مىشود به
گونهاى كه ازمجازات قانونى رهايى يابد، يا اينكه بايد طبق قانونمجازات شود؟ در
مواجهه با اين مشكلات چه بايد كرد؟ آيا درقانوننگارى نظرى را كه از همه راحتتر
است انتخاب كنيمو بنويسيم؟ آيا قضيه را شخصى كنيم و بنويسيم مفاد قانوندر صورتى
اعمال مىشود كه نظر فقهى مقلد مجرم، با قانونمخالف نباشد؟ براى حل اين مشكلات
بايد ماهيت قوانينموضوعه مورد مداقه و بررسى قرار گيرد زيرا اگر ماهيتاينها
احكام الهى يعنى نظير احكام، رسالههاى عمليه باشد،مشكلاتى رخ مىنمايد و همانطور
كه هر كس بر طبق رسالهعمليهاى كه بدان اعتقاد پيدا كرده عمل مىكند، قانون هميك
نوع رساله عمليهاى مىشود كه به درد مقلدين آنمىخورد. ولى اگر قائل شديم كه
ماهيت قوانين موضوعه،احكام حكومتى و ولايى استيا پاى احكام ثانويه را پيشكشيديم،
ممكن است قضيه فرق كند. حتى در فرض اول(ماهيت احكام الهى شرعى) نيز ممكن است جواب
اينمشكلات داده شود. در هر حال لازم است ابتدائا ماهيتقوانين موضوعه بررسى شود. 2-2. حكم الهى
و حكم ولايى (حكومتى): احكام وقوانين اسلامى به لحاظ مقام صادركننده آنها، به دو
قسمتقسيم مىشوند: احكام الهى و احكام حكومتى يا ولايى.احكام الهى احكامى است كه
از سوى خداوند تعالىتاسيس يا امضا شده و بر پيامبر نازل شدهاند، مانند وجوبحج،
حرمتشراب، صحت عقد و... در مقابل، احكامولايى و حكومتى به احكامى گفته مىشود كه
از سوىحاكم اسلامى اعم از آنكه رسول خدا (ص) بوده يا جانشيناناو، با توجه به
مصالح اسلام و مسلمين صادر مىشوند. احكام شرعى و ولايى غير از تفاوت از جنبه مقامصادركننده و به تعبيرى
حاكم، تفاوت ديگرى هم دارند و آناين كه احكام حكومتى ماهيتا مربوط به روابط
اجتماعىافراد، جامعه و كشورند، در حالى كه احكام الهى ممكناست مربوط به نيازهاى
فردى بوده يا در ارتباط با نيازهاىاجتماعى افراد و اداره جامعه باشند، مانند
مقررات مربوطبه معاملات. (30) در قرآن كريم به هر دو نوع حكم الهى وولايى اشاره
شده است: «اطيعواالله و اطيعواالرسول واولىالامر منكم» (31) مفسرين گفتهاند: اينكه لفظ «اطيعوا»دوبار
ذكر شده است، يك بار درباره خداوند تعالى و بارديگر در مورد رسول خدا(ص) و
اولىالامر، اشاره به هر دونوع حكم است. مراد از اطاعت از خداوند، اطاعت از
احكامالهى است; يعنى
احكامى كه مقام صادركننده آن خداوندتعالى است و مراد از اطاعت رسول خدا(ص) و
جانشيناناو، اطاعت از احكامى است كه ايشان از آن جهت كه حاكمجامعه هستند، صادر
مىكنند. (32)
3-2. ماهيت قوانين موضوعه: پس از دانستناصطلاحات مزبور نوبتبه بررسى
ماهيت قوانين موضوعهمىرسد. در اينباره نمىتوان قضاوتى كلى و همه جانبهداشت;
يعنى نمىتوان گفت همه قوانين موضوعه، احكامالهىاند و نمىتوان گفت همه، احكام
حكومتىاند زيراءبخشى از قوانين موضوعه مسلما حكم حكومتىاند و تنهادر بخش ديگر
مسئله جاى بررسى و تامل دارد. توضيحاينكه فىالمثل در مجموعه قوانين جزايى، بخش
تعزيراتو جرايم مستوجب مجازاتهاىبازدارنده، آنچه وضع وتصويب مىشود حكم ولايى
است نه الهى زيرا مستقيما دراين زمينه حكمى از جانب خداوند متعال امضا يا
تاسيسنشده استبلكه حكومتبا توجه به مصالح عمومىاحكامى را وضع مىنمايد. در اين
بخش مسلما بحث تعددمرجعيت و مشكلات مربوطه مطرح نمىشود زيرا تنها مقامصلاحيتدار
براى وضع و صدور حكم، حكومت و حاكماست. اما در بخش حدود و قصاص و ديات كه روايات وآيات فراوانى داريم، مسئله
قابل تامل است. عدهاىمىگويند: قوانينى كه در اين زمينه وضع مىشوند مانند بخش قبلى،حكم شرعى نيستند. قوانينى
هم كه از فقه ترجمه مىشودكم و بيش همين وضع (حكم شرعى نبودن) را دارد. راىفقيه
نمودار اجتهاد دانشمندان اين رشته است; اجتهادىكه خواه و ناخواه از نيازها و
ضرورتهاى اجتماعى واقتصادى زمانه الهام گرفته است. احترام چنين نظريههايىبه قدرت استدلال و شخصيت نويسنده آن ارتباط
داردولى اراده خداوند نيست. نه باب اجتهاد ديگر را مسدودمىكند و نه مانع از رعايت
مصالح اجتماعى مىشود. (33) اما اين سخن به نظر صحيح نمىرسد زيرا: 1. همهمباحث فقهى اختلافى
نيست و امور ضرورى و بديهى واجماعى در فقه زياد است. قوانينى كه از اين
پشتوانه(ضرورت و اجماع فقهى) برخوردارند، چه ماهيتى دارند؟ حكم شرعىاند يا خير؟
قوانين اخذ شده از نصوص قرآنى كهمورد اختلاف هيچ كس قرار نگرفته، چه ماهيتى
دارند؟ 2. مفاد اين
سخن به معناى نفى حكم شرعى است;يعنى اصلا حكم شرعى وجود ندارد زيرا همه آنچه را
كهتصور مىكنيم حكم شرعى است، به واقع اجتهاد مجتهدانو نظر فقهاست. به عبارت
ديگر برداشت ايشان از منابعاست و نمىتوان گفتحكم خدا واقعا همين است واحتمال
دارد حكم خدا غير از آن نظرى باشد كه فقيه بدانرسيده و در قانون آمده است. اين
سخن از ديد ناظر بيرونىصحيح است ولى از ديد ناظر درونى يعنى از ديد خود فقيهصحيح
نيست. ازنظر فقيه آنچه را كه او بدان رسيده، حكمالهى و شرعى است و لذا فقيه
مىگويد: «كل ما ادىاليه رايىفهو حكم الله فى حقى» يعنى «آنچه را كه بدان رسيده
واجتهاد كردهام، حكم خداوند درباره من است.» حال از ديداين ناظر چه بايد كرد؟ پس
مىتوان تصور كرد كه قوانينموضوعه در اين بخش، حكم شرعى والهى باشند. بعلاوهدر
اصل چهارم قانون اساسى كه جنبه الهى بودن قوانين درنظر گرفته شده است، مقرر
مىدارد: «كليه قوانين و مقرراتمدنى،جزايى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى،
نظامى،سياسى و غير اينها بايد براساس موازين اسلامى باشد.» درنتيجه نقطه اصلى بحث
در اين قسمت است و مهم آن استكه براى مشكلاتى كه قبلا طرح كرديم، راه حلى بجوييم. سه راه
حل مىتوان در اينجا فرض كرد: راه حل اول:قوانين موضوعه در اين بخش ولو ماهيتا حكم
الهىاند اما باتصويب قوه مقننه و مقام صالح حكومتى، ماهيتحكمحكومتى پيدا
مىكنند ولذا نمىتوان مخالف آنها رفتار كرد.به عبارت ديگر وقتى حكم شرعى از كانال
تصويبحكومتى مىگذرد و جامه قانون موضوعه كه يكى ازخصايص آن الزامآور بودن است
مىپوشد، ديگر حكمشرعى محض نيستبلكه حكم ولايى به شمار مىآيد ورعايت آن بر تمام
اشخاص لازم و واجب است.
راه حل دوم: قوانين موضوعه با صبغه شرعى، حكمشرعىاند نه حكم ولايى
اما آنچه باعثبرترى اين قوانين برنظرات فقهىمى شود، ماده 3 ق.م.ا و امثال آن است
كه مقررمىدارند: «قوانين جزايى درباره كليه كسانى كه در قلمرو حاكميتزمينى،
دريايى و هوايى جمهورى اسلامى ايران مرتكب جرم شوند،اعمال مىگردد، مگر آن كه به
موجب قانون ترتيب ديگرى مقرر شدهباشد.» به عبارت ديگر اين قوانين ولو ماهيتا
حكمشرعىاند، اما چون مصداقىاند از موضوع ماده 3 ق.م.ا كهخود حكم ولايى است، در
نتيجه تنها اين احكام در كشورپياده مىشود. يك حكم ولايى به نام اصل سرزمينى
بودنقوانين باعثبرترى قوانين موضوعه بر فتاوى است. راه حل سوم: قوانين موضوعه با صبغه شرعى ولو حكمشرعىاند اما در
تعارض با احكام شرعى ديگر نظير لزومتبعيت از نظر مجتهد و... بر آنها تقدم و ترجيح
دارند. اين راهاحتياج به توضيح دارد. لزوم وحدت قانونى و به عبارتىلزوم اعمال يك
قانون در سراسر كشور از امورى است كهقابل خدشه و تشكيك نيست و به اقتضاى آن بايد
ازنظراتديگران در مقابل قانون چشمپوشى كرد و از آنها به عنواندكترين در بحث
كارشناسى بهره جست. عللى كه مستلزموحدت قانونى استبه قرار زير مىباشد: الف. حفظ
نظام، حفظ نظام يك كشور امرى است كهعقل و شرع به آن حكم مىكنند. پيامبر
اكرم(ص) مىفرمايد: «اسمعوا و اطيعوا لمن ولاه اللهالامر، فانه نظام الاسلام.»
گوش كنيد و اطاعت كنيد از آن كس كهخداوند امر شما را به دست او سپرده است كه اين
گونه طاعت وپيروى، خود موجب برقرارى نظام اسلام است. (34) گرچه حفظ نظام به عنوان يك قاعده فقهى كه داراى آثارو نتايج فراوان
است و مباحثى همچون اولى و ثانوى بودنآن و ترجيح و عدم ترجيح آن در فرض تعارض با
ديگراحكام شرعى، درباره آن قابل طرح و بحث است، اما آنچهدر اينجا به بحث ما مربوط
بوده و شكى در آن نيست ايناست كه در درون يك كشور و يك سيستم حقوقى و قضايىاگر
وحدت قانونى برقرار نباشد، نظام آن كشور مواجه باهرج و مرج و اختلافات و اختلالات
فراوانى خواهد بود.
ب. موقوف بودن رسيدگى و ختم پرونده بر وحدتقانونى، جداى از مسئله حفظ
نظام، مادام كه يك قانون برسيستم قضايى حاكم نباشد، نزاع و دعوا خاتمه
نمىيابد.لازم استيك قانون در سراسر كشور وجود داشته باشد كهملاك عمل قرار گيرد
تا در نتيجه قاضى بتواند به پروندهرسيدگى و دعوا را مختومه اعلام نمايد و گرنه
طرفين دعواهر كدام به استناد قانون و حكمى، خود را ذيحق دانسته وكشمكش الىالابد
باقى مىماند. ج.نقش
حكومت وحاكم در اجراى مجازات، اجراىحدود و مجازاتها وظيفه حاكم و حكومت است و از
آنجا كهاجراى مجازات نياز به شناخت آن دارد، پس ميزان، شناختكسى است كه آن را اجرا
مىكند; يعنى حاكم. حتى فرقنمىكند اين شناخت اجتهادى باشد يا تقليدى; يعنى
خودحاكم اجتهاد و حكم خدا را استنباط كرده يا از مجتهدجامعالشرايطى تقليد كرده
است. در نتيجه نظرات ساير فقهانمىتواند مد نظر قرار گيرد زيرا اجراى حدود و
مجازاتهاوظيفه آنها نيست.
بسيارى از شئون اصيل اسلامى و امور مهم اجتماعىاست كه رسيدگى و دخالت
در آنها، خارج از صلاحيت فرديا جامعه بوده و مختص به مقام ولايت است. رؤيت
اهله،وقوف در موقفين، حدود الهى و تعزيرات، اقامه حدود، اجراى تعزيرات، دريافت ارش
الحكومة و مانند آن، نه ملكافراد است و نه حق جامعه. نه فردى از افراد حق
دخالتدارند زيرا هرج و مرج را به دنبال خواهد داشت و چون دراختيار مردم هم نيست
قابل استنابه و توكيل نيز نمىباشد.تنها كسى كه رسيدگى به اين امور بر او فرض و
لازم شمردهمىشود، حاكمى است كه از طرف خداوند تعيين شدهباشد. (35) اجراى حدود
مجازاتها مانند حكم اقامه نمازنيست تا همه افراد موظف به انجام آن باشند. اساسا
مياناين دو دسته احكام يعنى اجراى مجازاتها و احكام شرعىديگر نظير اقامه نماز
و.. سه تفاوت جوهرى فقهى وجوددارد: تفاوت اول اين كه حدود تا در محكمه ثابت
نشوندقابل اجرا نيستند.
تفاوت دوم اين كه اجراى حدود نه تنها برعهده افراد نيست كه بر عهده
قاضى هم نيستبلكه مختصحكومت است و منصب حكومت غير از منصب قضا است.تفاوت سوم اين
است كه حدود در بعضى از بخشها توسطامام قابل عفو است. پس نه اثبات حدود به دست
همگاناست و نه اسقاط آن. (36) بعد از دانستن اين مطالب در توضيح راه حل سوماينگونه بايد گفت: در
مقام تعارض بين قوانين موضوعه باصبغه شرعى و فتاوى فقها، قوانين موضوعه مقدمند. مثلادر
ناحيه قاضى، دو حكم تعارض مىكنند: از يك طرف بايدقوانين موضوعه حكم كند و از طرف
ديگر نبايد حكم بهغيرما انزلالله بدهد و قانون موضوعه طبق فتواى مجتهداو، غيرما
انزلالله است. در اينجا كه تعارض استبينوجوبوحكمدادنبرطبق
انونوحرمتحكمدادن به غير ماانزلالله، ترجيح با حكم اول است چون حفظ نظام،
توقفريشه كن شدن نزاع بر وحدت قانونى و معيار بودن شناختحكومت،همه وهمه حكم اول
را بر دومى ترجيح مىدهند. ضمن اين كه ممكن استبگوييم تعارضى پيش نمىآيدتا نوبتبه اعمال قواعد
تعادل و تراجيح باشد زيرا قاضىمقلد يقين ندارد كه قانون موضوعه غير ما انزلالله
است واحتمال مىدهد كه نظر مجتهد و مرجع وى خلاف ماانزلالله باشد و قانون، مطابق
ما انزلالله. به عبارت ديگرنظر مجتهد وى از موارد بديهى و ضرورى فقه نيست
كهقانون يقينا برخلاف ضروريات و مسلمات فقه باشد. درثانى به فرض كه يقين داشته باشد قانون خلاف ما انزلاللهاست، حكم
دادن او بر طبق قانون اشكال ندارد. قاعده الزام ويا اقدام - به فرض گسترش آن
نسبتبه مورد بحث - آن رااقتضا مىكند. حكومتبه قاضى مىگويد طبق اين قانونحكم
كند و طرفين دعوا هم چون در اين مملكت زندگىمىكنند، حاكميت قوانين جارى را بر
خود پذيرفتهاند. لذاحكم كردن قاضى بلااشكال است و اين دقيقا نظير اين استكه يك
قاضى شيعه بين اهل تسنن بر طبق آنها در احوالشخصيه قضاوت و حكم صادر كند. به نظر
مىرسد راه حل سوم مناسبتر از بقيه راهحلهاباشد. در نتيجه يا اصولا بين قواعد
موضوعه و نظرات فقهىفقها تعارض پيش نمىآيد و يا اگر هم تعارضى پيش آيد،ترجيح با
قوانين موضوعه است.
3. تفسير قوانين انعكاس يافته از فقه طرح مسئله: يكى از مشكلاتى كه از
انعكاس فقه جزايىدر قوانين موضوعه پيش مىآيد، مسئله تفسير قانون درجايى است كه
قانون مبناى فقهى چون آيات يا روايت دارد.با چند مثال بحث روشن مىشود. ماده 135
ق.م.ا مقرر مىدارد: «قوادى عبارت است ازجمع و مرتبط كردن دو نفر يا بيشتر براى
زنا يا لواط. »سؤالى در مورد اين ماده مطرح مىشود و آن اين كه آياقوادى جرمى است
مطلق يا مقيد؟ به عبارت ديگر اگرشخصى دو مرد يا مرد و زنى را براى عمل لواط يا زنا
جمعكند ولى آنان به هر دليل مرتكب جرم نشوند، آيا بر عمل آنشخص قوادى صدق
مىكند؟ يا زمانى به آن شخص قواد وبه عملش قوادى اطلاق مىشود كه آن دو نفر مرتكب
لواطيا زنا بشوند؟ در اين زمينه دو رويكرد مىتواند مطرح باشد:يكى اين كه خود اين
ماده را قطع نظر از مبانى فقهى آن وبدون الزام به مراجعه به آنها، تفسير كنيم;
يعنى براى اينماده ماهيتى مستقل در قبال مبانى فقهى قائل باشيم.رويكرد دوم آن است
كه بدون تفسير خود اين ماده، بامراجعه به مبنا يا مبانى فقهى و براساس آنها، ماده
مزبور راتفسير كنيم; يعنى در اين رويكرد براى ماده قانون ماهيتىتبعى در قبال
مبانى فقهى قائل باشيم.
مثال ديگر در ماده 139 ق.م.ا است كه مىگويد: «قذفنسبت دادن زنا يا
لواط استبه شخص ديگر.» سؤال ايناست كه آيا نسبت دادن زنا يا لواط به ديگرى از
طريقى غيراز لفظ و زبان، مثلا از طريق نوشته، اشاره، نقاشى و.. همقذف محسوب
مىشود يا اين كه قذف فقط با لفظ صورتمىگيرد؟ در اينجا باز همان دو رويكرد وجود
دارد كه شايدنتيجه رويكرد اول (تفسير خود ماده) آن باشد كه قذفصدق مىكند و نتيجه
رويكرد دوم (مراجعه به مبانى فقهى)آن باشد كه پاسخ منفى است و قذف صدق نمىكند.
(37) مثال سوم
ماده 162 ق.م.ا است كه مقرر مىدارد: «هرگاهدو نفر يكديگر را قذف كنند، خواه قذف
آنها همانند و خواهمختلف باشد، حد ساقط و هر يك تا 74 ضربه شلاق تعزيرمىشوند.»
حال آيا اين ماده در خصوص موردى است كه دونفر همزمان يكديگر را قذف مىكنند يا
شامل آنجا كه بهنحو متوالى و با فاصله زمانى، همديگر را قذف كنند، هممىشود؟ مثالها
در اين زمينه فراوان است. در همه اين موارد دورويكرد مىتوان داشت كه بازگشت آن دو
به اين است كه آياقوانين موضوعه در قبال موازين و مبانى دينى، ماهيتىمستقل دارند
يا وابسته و تبعى؟ بديهى است كه هر كدام ازاين دو رويكرد، آثار خاصى را به دنبال
دارند. اگر بگوييمقوانين موضوعه ماهيتى مستقل دارند، در تفسير آنها الزامىبه
مراجعه به منابع فقهى نيست و در صورت مراجعه،الزامى به پذيرفتن آنها نيست و
نمىتوان براى تفسير قانوناز مراجع تقليد استفتاء نمود، بلكه بايد قانون را با
ضوابطىكه براى تفسير آن مشخص شده، تفسير كرد. اما اگر اعتبارتبعى براى قوانين
قائل باشيم در اين صورت هيچگاه خودقانون مورد تفسير واقع نمىشود بلكه هميشه اين
مبناىفقهى آن است كه تفسير و براساس آن، عمل مىشود و درنتيجه ممكن استبسيارى از
اصول حقوقى مثل اصلتفسير مضيق قوانين كيفرى و اصل قانونى بودن جرم ومجازات و... ناديده
انگاشته شود. نيز با توجه به قوانينموضوعه نمىتوان قواعد نظام حقوقى را استخراج
كرد بلكهبراى اين منظور بايد به مبانى آنها مراجعه و بر اساس آنهانظام حقوقى را
استخراج و تدوين نمود.
جواب: در پاسخ به سؤالات مطروحه بايد گفت قوانينموضوعه بر دوقسمند و
در هر كدام پاسخ فرق مىكند: قسماول آن دسته از قوانين هستند كه منبع مستقيم فقهى
مثلآيات يا روايات ندارند، همچون تعزيرات و جرايممستوجب مجازاتهاى بازدارنده.
اين دسته كه بخش اعظمىاز قوانين را تشكيل مىدهند ماهيتى مستقل دارند و اصولاچيزى
وراى آنها نيست تا بگوييم ماهيتى تبعى دارند و لذا ازابتدا هم سؤال را به گونهاى
طرح كرديم كه اين دسته ازشمول بحثخارج شود. قسم دوم قوانينى هستند كه منبع فقهى دارند. در اينبخش چارهاى نداريم
جز اين كه بگوييم اينها ماهيتى تبعىدارند; يعنى اين كه مفاد آيه يا روايتبه صورت
قانونمنعكس شده، باعث استقلال قانون در قبال آيه يا روايتنمىشود. مستند ما
اصل 4 ق.م.ا است كه مىگويد: «كليهقوانين و مقررات مدنى، جزايى، مالى، اقتصادى،
ادارى، فرهنگى،نظامى، سياسى و غير اينها بايد براساس موازين اسلام باشد. ايناصل
بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانين و مقرراتديگر حاكم است.» اينكه
لازم دانسته شده اطلاق يا عمومقوانين براساس موازين اسلام باشد يعنى اصل،
موازيناسلام است.
تاكيد مىكنيم كه مرادمان از مبنا يا مبانى فقهى و نيزموازين اسلام،
آيه، روايت، عقل و... استيعنى منابع اوليهاحكام و متون فقهى در اين قسمت
نمىگنجد. آنچه اصلاست همان منابع اوليهاى است كه فقها در نگارش متونفقهى به
آنها تمسك جستهاند. اين بحث ربطى به الهى وولايى بودن قوانين موضوعه ندارد.
اينگونه نيست كه بنا برمبناى ولايى بودن، قوانين ماهيتى مستقل پيدا كنند و بنابرمبناى
الهى بودن، ماهيتى تبعى. بر هر دو مبنا مىتوان قايلبه استقلال و تبعى بودن
قوانين موضوعه شد.
در پايان يكى از دو كار زير براى جلوگيرى از اشتباهاتپيشنهاد مىشود: 1. آن دسته
از قوانين كه مبناى شرعى دارند با علامتىمشخص شوند تا قضات و حقوقدانان در تفسير
آنها بهتفسير خود ماده نپرداخته، بلكه سراغ منبع فقهى آن بروند. 2. سعى شود
عين مبناى فقهى به صورت قانون نوشتهشود تا قضات و حقوقدانان با اصل مبنا آشنا
شوند و اگرتفسيرى هم لازم باشد، در واقع تفسير مبناى فقهى صورتپذيرد. توضيح
بيشتر اين كه كتب فقهى به دو شكل نوشته شدهاست. بعضى از آنها عين الفاظ روايات و
قرآن را در خودمنعكس نمودهاند كه از جمله اولين آنها، كتب المقنع نوشتهشيخ صدوق
است و از جمله آخرين آنها رساله علميهوعمليهاى است كه توسط آيتالله مشكينى به
نامالفقهالماثور و الاصول المتلقاة تحرير شده است. (38) درمقابل، اكثر كتابهاى
فقهى به اين شيوه نوشته نشده، بلكهمضامين روايى و قرآنى... را در قالبهاى عبارتى
ديگر نوشتهو اضافاتى به آنها ملحق كردهاند. از اين دو راه حل، اولى بهتر است زيرا راهحل دوم درموارد زيادى با
اصول قانوننويسى معارض است. بعلاوهمشكلات ترجمه دقيق الفاظ عربى به فارسى نيز
مطرحاست، مضافا اينكه تفسير مبانى فقهى خود داراى ضوابطىاست كه با تفسير مواد
قانونى تفاوتهاى جوهرى و اساسىداشته، انعكاس مبناى فقهى به صورت قانون و تفسير
آنبراساس ضوابط حقوقى نمىتواند تامينكننده تفسير مبانىفقهى باشد. 4. منابع
لبى احكام و مشكل ناشى از تغيير زبان ازدليل لبى به لفظىگرچه ادله احكام شرعى در
بسيارى از كتابها به كتاب،سنت، اجماع و عقل منحصر گشته ولى به واقع ادله احكامبيش
از چهار تا است و امور ديگرى از قبيل شهرت، سيرهعقلاء و گاه عرف و... نيز
مىتوانند مستند حكم شرعىباشند. هر حكمى و هر قانونى بايد مستند به حداقل يكى
ازاين ادله باشد. اين ادله همسنگ و همتراز نيستند. در يكتقسيم كلى اين ادله به
ادله لفظى و ادله لبى تقسيم مىشوند.منظور از ادله لفظى آنهايى است كه شارع مقدس
با الفاظخاصى مطلبى را بيان كرده استيعنى قرآن و روايات ومنظور از ادله لبى
آنهايى است كه لفظ خاصى ندارند و آنچهمهم است لب و عصاره آنهاست، حال هر لفظى
كهمىخواهد آن را برساند و بر آن دلالت كند، فرقى نمىكند.مثل عقل و اجماع. ادله
لفظى با ادله لبى تفاوتهاىبسيارى دارند از جمله اين كه ادله لفظى در صورت
وجودشرايط قابل اطلاق هستند و اطلاق آنها مىتواند مستنداحكام زيادى باشد اما ادله
لبى قابل اطلاق نيستند (39) زيرااطلاق فقط در عالم الفاظ جارى است. حال
مشكلى كه گاه ممكن است روى دهد اين است كهمبنا و منبع حكمى دليل لبى بوده است،
اما به صورتمكتوب نوشته مىشود و آنگاه با آن همان برخوردىصورت مىگيرد كه با
احكام به دست آمده از ادله لفظى;يعنى فراموش مىشود كه مبناى اين قانون يك دليل
لبىاست و آنگاه تمام ويژگىهايى كه براى ادله لفظى استبرآن بار مىشود. براى
نمونه تبصره 2 ماده 3 قانون تشديد مجازاتمرتكبين ارتشاء و اختلاس و كلاهبردارى
مقرر مىدارد: «درتمامى موارد فوق مال ناشى از ارتشاء به عنوان تعزير رشوه
دهندهبه نفع دولت ضبط خواهد شد و چنانچه راشى به وسيله رشوهامتيازى تحصيل كرده
باشد، اين امتياز لغو خواهد شد.» مبناى اينتبصره «مصلحت» است و «مصلحت» خود دليل لبى است;يعنى آيه و روايتى دال بر
اين مضمون كه هرچه به مصلحتاست انجام دهيد وجود نداشته، بلكه اين عقل است
كهمىگويد هر چه مصلحت استبايد انجام پذيرد. مبناىمصوبات مجمع تشخيص مصلحت
نظام، همانگونه كه ازعنوان آن پيداست، مصلحت است. اين ماده و اين تبصرهچون به
صورت مكتوب درآمده است ممكن است اشخاصاز آن اطلاق بگيرند و در همه موارد مال رشوه
را به عنوانتعزير رشوه دهنده به نفع دولت ضبط و امتياز ناشى از رشوهرا لغو كنند.
در حالى كه اگر راشى براى تحصيل حق خودمجبور به رشوه دادن باشد - كه از نظر شرعى
هم بلامانعاست - آيا مال رشوه بايد به نفع دولت ضبط شود يا بهراشى مسترد گردد؟
آيا امتيازى كه حق راشى بوده اما مرتشىبدون گرفتن رشوه، حاضر به اعطاى آن نبوده
بايد لغو گردد؟آيا تبصره 2 اطلاق دارد كه حكمش شامل اين موارد همبشود؟ مسلما پاسخ
منفى است و شاهد هم تبصره ماده592 ق.م.ا است كه در سال 1375 يعنى 8 سال پس از
وضعقانون تشديد مجازات...، مقرر مىدارد: «در صورتى كهرشوهدهنده براى پرداخت
رشوه مضطر بوده و يا پرداخت آن راگزارش دهد يا شكايت نمايد از مجازات حبس مزبور
معاف خواهدبود و مال به وى مسترد مىگردد.» نتيجه گرچه فقه به عنوان نظام حقوق اسلام
از زمره حقوقمدون است كه قانون در آن نقش بسيار مهمى ايفا مىكند، اما تفاوتهايى
كه بين اين نظام و حقوق وجود دارد -همچون تفاوت در موضوع و قلمرو، ضمانت اجرا،
ماهيتاحكام، هدف، مرز بين اشخاص و منابع (40) و نيز مشكلاتىكه از انعكاس فقه در
قوانين موضوعه پيدا مىشود، اين نكتهرا قويا تاييد مىكند كه «فقه را به ميدان
عمل كشاندن و بر آنلباس قانون پوشاندن، هنر و فنى مستقل است كه نه هر فقيهى
بدانمتصف است و نه هر حقوقدانى بدان آشنا.» (41) اولين شرط اينهنر، آشنايى كامل
با هر دو طرف مسئله يعنى فقه و حقوقاست و ناآشنايى با هر يك، هدف و مطلوب را
برآوردهنمىسازد. صرف آشنايى با فقه ولى آگاه نبودن از اصول كلىحقوقى و ظرافتهاى
آن باعث وضع قوانينى مىشود كهديرى نمىپايد به صورت متروك درمىآيد. عدم آشنايى
بافقه هم باعث اين توهم مىشود كه فقه نتواند در عرصهقوانين ظهور يابد و مشكلات
جامعه را حل كند.
بجاست اين بحث را با كلامى از دكتر ناصر كاتوزيان بهپايان برسانيم كه
هر چند طولانى است ولى از لطافت وجذابيتخاصى برخودار مىباشد و با اندك تلخيص آن
رانقل مىكنيم: حقوق
اسلامى از ديرباز يكى از منابع مهم نظام حقوقى در ايرانبوده است. پس از تشكيل
حكومت مشروطه و ايجاد مجلسقانونگذارى، از لحاظ نظرى حقوق و شرع، دو نظام جداگانه
شد.ابتكار فرماندهى به حقوق رسيد و بازرسى و نظارت به شرع واگذارشد. منتها اين
مرزبندى در عمل ثابت نماند. نظارت فقيهان برقانونگذارى ديرى نپاييد و هيچگاه به
طور كامل استقرار نيافت. درنظم حقوقى دو موج اسلامگرايى و تجددخواهى گاه در
هممىآميخت و گاه از هم فاصله مىگرفت تا سرزمينى را در انحصارخود بگيرد. انقلاب
1357 نيروى پيروز را برگزيد. قانون اساسىجمهورى اسلامى به طور رسمى حقوق اسلامى
را به صحنه زندگىآورد و ساير نهادهاى حقوقى را در خدمت اين آرمان گرفت. هدفقانون
اساسى جمهورى اسلامى اين است كه اتحاد حقوق و مذهبرا تحقق بخشد. با وجود اين، اين
دو نظام را نمىتوان در همآميخت. ممكن است چندى قدرت در كنار اعتقاد بماند و براى
اينهمزيستى بهايى بپردازد ولى حاضر نيست در برابر آن به زانو درآيدو خود را فدا
كند. منافع اين دو نهاد اجتماعى و روانى نيز يكساننيست: يكى بر اجبار تكيه دارد و
ديگرى به عشق، يكى عدلمىخواهد و ديگرى انصاف، يكى به مصلحت مىانديشد و ديگرىبه
حقيقت، يكى به رفتار اجتماعى مىپردازد و ديگرى به اخلاص،يكى به انسان متعارف قانع
است و ديگرى به انسانى فداكار و شيفتهحق مىانديشد. هر دو اطاعت مىخواهند ولى
يكى اطاعت از دولترا فرمان مىدهد و ديگرى اطاعت از خداوند را. پس نبايد
انتظاراتحاد قدرت و ايمان را داشت. بايد به همزيستى نيز قانع بود. هميناندازه
نزديكى، هم از تلخى قدرت مىكاهد و هم ايمان را در زمرهارزشهاى اجتماعى مىآورد.
تامين اين همزيستى نيز هدفى ساده ودر دسترس نيست، آرمانى است والا كه شرط دستيابى
به آنرياضت و قناعت است... كه عشق اول نمود آسان ولى افتاد مشكلها. (42)
--------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1. Droit ecrit 2. Jus Scriptum 3. Droit non ecrit 4. Jus non Scriptum 5. Case
Law 6. Common Law 7. Droit Coutumier 8) به نقل
از: قرايى، دكتر خسرو: دو طرز فكر حقوقى، مطالعه سيستمحقوقى انگليس و فرانسه، بى
نا، بىچا، 1347، ص 100.
9) ردير، رنه: مقدمهاى بر حقوق تطبيقى، دكتر سيدمحمد علوى، دفترخدمات
حقوقى بينالملل جمهورى اسلامى ايران، تهران، اول،1371، ص 92. 10) همان، ص 83. 11) البته منظور از رويه قضايى در اينجا معناى
عام آن يعنى تصميماتدادگاههاست نه اين كه منظور معناى خاص آن يعنى آراى وحدترويه
ديوان عالى كشور باشد، چرا كه رويه قضايى به اين معنا مىتواندناسخ قانون باشد. 12) كاتوزيان،
دكتر ناصر، فلسفه حقوق، شركتسهامى انتشار، بىچا، اول،1377، ج 2، ص 47. 13) در رابطه
با اين فرض، ر.ك به منبع قبلى، ص 24 - 29. 14) به نقل از دو طرز فكر حقوقى: ص 103. 15) ر.ك به
كاتوزيان، دكتر ناصر: فلسفه حقوق، ج2، ص25. 16) نجوميان، حسين: مبانى حقوق در ايران، بنياد
پژوهشهاى اسلامىآستان قدس رضوى، مشهد، چاپ دوم، 1376، ص 92. 17) Geldart 18) قرايى،
دكتر خسرو، ص 102 - 103.
19) قرايى، دكتر خسرو، ص 102. 20) ردير، رنه ص 92. 21) به نقل از قرايى، دكتر خسرو، ص 108 - 109. 22) كاتوزيان، دكتر ناصر: فلسفه حقوق، ج 2، ص
50. 23) آزمايش،
دكتر سيد على: جزوه حقوق جزايى اختصاصى (1)، تقريراتابوذر جهانديده، ص 67. همچنين
ر. ك به دفتر همكارى حوزه ودانشگاه: درآمدى بر حقوق اسلامى، سمت، اول، 1368، ص 329. 24) اين
ترديد ناشى از اين است كه آيا تمام قسمتهاى حقوق اسلام مدونمىباشد يا بخشى از آن
كه در اين صورت بايد گفتحقوق اسلام بهحقوق مدون نزديكتر است. در ادامه بحث روشن
خواهد شد كهحقوق اسلام جز گروه حقوق مدون است. 25) در زمينه مكاتب تفسيرى در حقوق اسلام و
اهميت تفسير ر. ك بهجعفرى لنگرودى، دكتر محمدجعفر: حقوق اسلام، گنج دانش،
تهران،بىچا، 1358، صص 311-293.
26) اين موضوع در كتاب فقهپژوهى اثر آقاى مهدى مهريزى از صفحه 24 تا72
مطرح شده است و ما از اين كتاب در طرح مسئله بهره زيادىبردهايم. 27) همان، ص
58. 28) خويى.
آيتالله سيدابوالقاسم(ره): مبانى تكملة المنهاج، مطبعةالاداب، نجف اشرف، بىچا،
بى تا، ج 2، ص 71 - 72.
لازم به ذكر است كه آيتالله منتظرى مىگويند: «اگر عاقل بالغى،
بچهغيربالغ را نيز بكشد قصاص كردن خالى از اشكال نيست و احوطگرفتن ديه است و در
كشتن جنين هر چند كه روح پيدا كرده ايناشكال قوىتر است و همچنين قاتل اگر كور
باشد قصاص محل اشكالاست.» منتظرى، آيتالله حسينعلى: توضيح المسائل، مركز
انتشاراتدفتر تبليغات اسلامى، بىجا، 1363، ص 565. 29) همان، ص 13. 30) دهقان، حميد، تاثير زمان و مكان بر قوانين
جزايى اسلام، دين، قم،اول، 1376، ص 110 - 111. مطلبزير كه استفتايى است از مقام معظم رهبرى نيز قابلتوجه است: «ماهى
وظيفةالشرعيه للمسلمين و ما يجب لعله عند تعارض فتوى ولى امرالمسلمين مع فتوى
مرجع آخر فىالمسائل الاجتماعية والسياسية والثقافيه و هل هناك حد يميز بين
الاحكام الصادرة عن مراجع التقليدو الصادرة عن الولى الفقيه؟ مثلا اذا كان راى
مرجع التقليد فى مسئلةالموسيقى مختلفا مع راى الولى الفقيه فايهما يكون واجب
الاتباع ومجزئا؟ و بشكل عام ماهى الحكام الحكومتية التى يكون حكم الولىالفقيه
فيها راجحا على فتوى مراجع التقليد؟ ايشان در جواب مرقوم داشتهاند: راى ولى امر
مسلمين هوالمتبعفىالمسائل المتعلقه بادارة البلد اسلامى و بالقضايا العامة
للمسلمين وكل مكلف يمكنه اتباع مرجع تقليده فى المسايل الفردة المحضة» خامنهاى،
آيتالله سيدعلى: اجوبة الاستفتائات، دارالحق، بيروت، 1996 م،1416 ه ق، جزء اول،
ص16. 31) نسا/59. 32) طباطبايى،
علامه سيدمحمدحسين: ترجمه تفسير الميزان،محمدرضا صالحى كرمانى و سيدمحمد خامنهاى،
رجاء، بىجا، بى تا،ج4، ص 564. 33) كاتوزيان، دكتر ناصر: فلسفه حقوق، ج 1، ص 606. 34) شيخ مفيد، امالى: حسين استاد ولى، بنياد
پژوهشهاى اسلام، مشهد،بىچا 1364، ص 24 - 25. 35) جوادى آملى، آيتالله عبدالله: ولايت فقيه و رهبرى در اسلام، رجاء،
بىجا، 1367، ص 103 - 104. 36) همان، ص 166 - 167. 37) استفتايى در اين مورد از آيتالله فاضل لنكرانى شده است كه ذيلا
نقلمىشود: «س - آيا رمى به قذف با لفظ استيا اگر كسى را به نوشته يااشاره قذف
كند حد دارد؟ ج - قدر متيقن لفظ است والحدود تدرا بالشبهات بنابراين شامل اشاره
ونوشتن نمىشود. ولى اگر اشاره يا نوشته متوجه شخص معينى باشد واو از حاكم شرع
مطالبه مجازات كند، حاكم هر مقدار صلاح دانست او راتعزير مىكند.» فاضل
لنكرانى، آيتالله محمد: جامع المسائل بىتا، بىجا، اول ،1357، جاول، ص 525. 38) چاپ اول
اين كتاب توسط دفتر نشرالهادى در 1410 ه ق صورت گرفتهاست. 39) البته اجماعات معقددار قابل اطلاق هستندو
شيخ انصارى به اطلاقمعقد اجماع تمسك كرده است. از باب نمونه ر.ك به مكاسب،
كتابالبيع، سنگى، موسسه مطبوعات دينى، قم بى چا، بى تا، ص 187،سطر 30. 40) تفاوتهاى
فقه و حقوق به تفصيل در رساله كارشناسى ارشد اينجانب دردانشگاه مفيد با عنوان
«سياست تقنين جزايى مطلوب براساس نظامقضايى اسلام» بيان شدهاند. 41) قياسى،
جلالالدين، ص 135.
42) كاتوزيان، دكتر ناصر: فلسفه حقوق، ج2، ص 381 - 384. تذكر اين
نكته ضرورى است كه در عبارت ايشان بيشتر بين دين و حقوقمقايسه صورت گرفته تا بين
حقوق اسلام و حقوق.
نویسنده : احمد حاجى دهآبادى
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:40 توسط هما شيرازي
|